تبليغاتX
ناگهان چه زود دیر می شود

از امروز تا فردا شاید راهیست طولانی ،شاید خواهی آمد و یا مرا خواهی برد.دیروزها تا امروز چه زود گذشت ،چشم بر هم زدیم وشد فصل جوانی واما هنوز غرقیم در کودکی...

عشق بهار.. آتش بازی..عیدی..و....

زندگی چه کوتاه است: فرصت گذشت یک بهار

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 10:5  توسط فائقه | 
به آسمان می رسم ،به اوج

و در شروعی دیگر

با یک بغل ستاره به دیدارت می آیم

افسوس نیستی 

تا  شکوفا شدنم راببینی.......

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 9:53  توسط فائقه | 
بربی کرانه آسمان که چشم می دوزرم

گوئی ستارگان میهمان آسمان اند

وبه سان زیباترین نقش ها

خیال روی تو را به تصویر می کشند

در لابه لای تلاطم امواج

ثانیه ها به عقب می روند

ودر تلاقی جاویدان خاک وافلاک

عظمت تورا به خضوع می رسانند

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 22:17  توسط فائقه | 

چه ساده می توان از هر آنچه بودونبود،گذشت
چه ساده می توان تصویر مهتاب را از دل برکه زدود
و چه ساده می توان عاشق شد
گوئی گاهی برای پشت سر گذاشتن می توان عبور نکرد
تنها ایستاد و نگریست
به زلال آبی آسمان در قلب برکه
که چگونه در دست افسونگر شب به زوال میرسد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 13:33  توسط فائقه | 

یک روز مرا خواهی فهمید
اکنون می توانی مرا از خود برانی ،می توانی مرا در آغوش نکشی

 اما نمی توانی نگاهت را از من دریغ کنی
شاید سخنی میانمان نباشد اما چشمانت سخن هاگفته اند
دیگر مرا به تو امیدی نیست چرا که تبسم دیده هایت دنیائیست.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 14:9  توسط فائقه |