تبليغاتX
ناگهان چه زود دیر می شود - خداحافظي

 به  دور دست ها خيره ها مي شوم گوئي چيزي از من دستخوش تغيير مي شود . روزن نوري از آسمان مي-

 

 تابد واز لابلاي صخره هاي درونم راهي به اعماق وجودم مي يابد.حس پرواز تداعي مي شود وريسمان محبت

 

  مر ا زنجير مي كند.دير زمانيست كه كودكي هايم را به خاك سپرده ام واكنون من جسمي شده بي هيچ نشاني

 

 از خستگي ها.گوئي تنها باد است ياد آور دلتنگي هاي روزگار.هر ازگاهي كه طوفان مي كند،غبار كهنگي ها

 

 را به ديدگان مي افشاند مبادا گذر ايام را به دست فراموشي بسپرم.درونم غوغائيست ،لحظه هاي ناب آشتي با

 

 تن  .. وچه زيباست لمس دگرگوني هاي انتظار.شكوهي در جانم تنوره مي كشد وتنهائيهايم  غريبانه فراموش

 

 مي شوند.      

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 23:15  توسط فائقه |